خانه / پندر / خاطرات / خاطرات جبهه علی اکبر جلالی پندری- بخش 1

خاطرات جبهه علی اکبر جلالی پندری- بخش 1

خاطرات جبهه علی اکبر جلالی پندری- بخش 1

لازم به ذکر است که این خاطرات تاکنون چندین بار در مجله ها و نشریات مطرح استان یزد از قبیل فصل نامه الغدیریان (در دو نوبت، شماره های 47 و 48)  به چاپ رسیده است.

تولد (سال های اول زندگی)

دراولین ساعات شب چله سال یک هزاروسیصد وچهل ونه هجری شمسی درروستای پندراز توابع بخش نیرشهرستان تفت درخانواده ای زحمت کش وکشاورز به دنیا آمدم.

با تمام مشکلات آن دوره ، پدر ومادرسخت کوشم تمام درد و رنجهای من را به جان خریدند و ازهیچ کوششی دریغ نکردند تا اینکه به کلاس اول دبستان، در دبستان عارف پندر رفتم. علاقه زیادی به درس داشتم مخصوصا شعرهای فارسی و قرآن مجیدکه آن زمان درسهای مورد علاقه ی من بود. هنوز انقلاب نشده بود ومعلمانی در مدرسه درس می دادند با لباسهای نظامی که به آنها سپاه دانش می گفتند. سالهای اول تا سوم دبستان باشوروحال خاص کودکی سپری شد تااینکه جنگ شروع شد…

مدرسه و علاقه به جبهه

خاطرات جبهه علی اکبر جلالی پندری
خاطرات جبهه علی اکبر جلالی پندری

روز اول مهر ماه سال ١٣٥٩ است در كلاس چهارم دبستان به اتفاق همكلاسي هايم كه حدوداً يازده نفر هستند نشسسته ايم. هنوز معلمي سركلاسمان نيست و فضاي كلاس از سرو صداي بچه ها پر شده است. يكي از معلمان وارد كلاس مي شود و تمام بچه ها ساكت مي شوند، هيچكس كوچكترين حرفي نمي زند. آقاي اصغر زنده نام معلم كلاس چهارم سال قبل شروع به صحبت مي كند و مي گويد: بچه ها به مدرسه خوش آمدید سعي كنيد با آمدن به كلاس جديد بهتر از سال قبل درس بخوانيد و مرتب و منظم باشيد احتمالا من امسال بجاي آقاي جلال زرگرباشي معلم كلاس شما باشم. در همين حال علي رضائي گفت اجازه آقای زرگر باشي نمي آید؟! آقاي زند نام گفت آقاي زرگر باشي رفته جنگ باز علي گفت جنگ چيه؟ زنده نام گفت عراقي ها جنگ مي كنند آن هم رفته به كمك بچه ها. زنگ كلاس زده شد و همه براي استرحت به حياط دويدند، سرو صداي بچه ها فضاي حياط مدرسه را پر كرده بود من آمدم كنار علي كه از فضاي حياط مدرسه را پر كرده بود من آمدم كنار علي كه از رفقاي خوب من بود گفتم علي جنگ يعني چه چرا معلم ما رفته جنگ بكند مگر هيچكس نبوده كه آقاي زرگر باشي رفته آنجا!

جرقه عشق

كارها و درس ها به همين روال پيش مي رفت: حدود هفت الي هشت ماهي مي گذشت كم كم فهيمده بود كه جنگ به چه معني است هر روز راديو گوش مي داديم چون تلويزيون نداشتيم. امروز صبح روز شنبه آقاي زنده نام سر كلاسمان آمد و گفت آقاي زرگر باشي در جنگ كشته شده است تا اين را گفت من رنگم پريد و گفتم كجا كشته شده و چرا كشته شده آقاي زنده نام گفت در منطقه جنگي اهواز! همه بچه ها ناراحت شدند چون آقاي زرگر باشي را خيلي دوست مي داشتيم زنگ مدرسه به صدا درآمد همه از كلاسها بيرون آمدند بگو مگوها شروع مي شود همه از كشته شدن آقاي زرگر باشي صحبت مي كنند! وارد خانه پدرم شدم مادرم داشت با آتش آبگوشت درست مي كرد چند تيكه چوبي را كه در دست داشت زيرا آن چهار پايه گذاشت تا آتش شديدتر شود بعد گفت اکبر اومدي مادر با درس و مشقت چطوري من كه بسيار ناراحت بودم گفتم مامان مي دوني چي شده! مادرم با نگاهي كه به من مي كرد گفت نه مگه چي شده! با حالت اندوه گفتم جلال زرگر باشي كه معلم پارسالمان بود كشته شده مادرم بسيار ناراحت شد در همين حال پدرم وارد خانه شد به او سلام كردم با آهستگي جواب داد و ديگر حرفي نزد و رفت داخل اتاق من هم وارد اتاق شدم از ناراحتي پدر فهميدم كه او باخبر شده كه آقاي زرگرباشي كشته شده صداي نوار قرآن در مسجد روستاي پندر بگوش مي رسد در ميدان روستا تمام مردم به صورت گروه گروه با هم درباره كشته شدن زرگر باشي صحبت مي كنند يكي از برادران بنام مرتضي رضائي به مردم مي گويد فردا صبح در مسجد مراسم روضه خاني و ختم آقاي زرگر باشي است!

امروز صبح از طرف مدرسه به اتفاق آقاي زنده نام بچه ها بصورت صف منظم حركت كرديم و داريم به مسجد مي آييم وارد مسجد كه مي شويم مي بينم جمعيت زيادي در اين مجلس شركت كرد ه اند و بر در و ديوار مسجد عكسهائي از آقاي زرگر باشي زده اند! و از طرفي بازماندگان آقاي زرگر باشي كه در حال شيون و ناله هستند از طرف بعضي از مردم روستا دلجويي مي شوند!

الآن حدود سه ماه از كشته شدن آقاي زرگر باشي مي گذرد يك روز شنبه كه مادر كلاس درس به اتفاق بچه ها منتظر آمدن آقاي زنده نام بوديم آقاي زنده نام با ساك مشكي رنگ خود وارد مدرسه شد و مستقيماً وارد كلاس شد چهره او بسيار خندان بود و گفت بچه ها اگر گفتيد من چه خبر خوشي دارم! علي رضائي گفت حتماً مي خواهي ماشين بخري! من گفتم من مي دونم چه خبري! زنده نام گفت بگو! گفتم ما را مي خواهي به اردو ببري! در صورتي كه بسيار خندان بود گفت نه نه از اين بالا تر بگذاريد خودم بگويم: و گفت اگر گفتيد آقاي زرگر باشي چي شده همه گفتيم كشته شده زنده نام گفت نه او كشته نشده و زنده است من كه سر از پا نمي شناختم گفتم پس كجاست حالا من خيلي دلم برايش تنگ شده زنده نام گفت زرگر باشي زنده است ولي اسير عراقي ها شده و همين چند روز پيش نامه او از هراق بدست خانواده اش رسيده و من اين پيغام را از خانواده پدرش گرفتم! شور و هل هله در كلاس پيچيده همه دست زدند و خوشحالي كردند!

اين خبر در روستا پيچيد و همه مردم خوشحالي كردند همه جا صحبت از زنده بودن زرگر بود!

الآن نزديك به آبان ماه سال ٦٢ است من به اتفاق دوستانم در كلاس اول راهنمايي در مدرسه راهنمايي فيض كاشاني درس مي خوانم علي رضائي كه بهترين دوستم است در كنار من نشسته و معلم ما آقاي عبداللهي علوم درس مي دهد كلاس تمام مي شود و از كلاس بيرون مي آئيم وقتي دم در مدرسه مي رسيم ميني بوس سبز رنگي منتظر ما است راننده صدا مي زند بچه هاي پندر سوار شويد جا نمونيد الآن حركت مي كنيم همگي سوار مي شويم و رو به پندر حركت مي كنيم وارد پندر مي شويم در ميدان ميني بوس دور مي زند و همه بچه ها پياده مي شوند صدا صوت خوش قرآن از بلند گوي مسجد روستا مي آيد بچه ها بگو مگو مي كنند كه چه خبر شده به همين موقع محمود آقا مي رسد و مي گويد محمد رضا رضائي پسر حاج احمد و علي هاشم بيگي در کردستان شهيد شدند صداي گريه علي رضائي كه بهترين دوست من است بلند مي شود چون محمد رضا برادر او بود من او را در آغوش مي گيرم و از او دلجويي مي كنم غوغايي در آبادي برپاست صداي فرياد و گريه يك شهيد و صداي ناله و گريه شهيد ديگر همه ناراحت و مطرب من آمدم و از محمود آقا پرسيدم كه كجا شهيد شدند محمود گفت در كردستان بدست دمكرات به طرز فجيع شهيد شدند كه حتی قابل شسناسايي نبوده!

با شهادت اين دو سرباز فداكار اسلام و مراسم تدفين و ختم زلزله اي از عشق به جبهه و جهاد و در راه خدا شد تعدادي از مردم آماده شدند كه به جبهه بروند ما هم به بدرقه آنها آمده بوديم يك تويوتا لنكرس سپاهي در حالي كه دو عدد بوق بلندگو بالاي آن قرار گرفته بود و نواي آهنگران نوحه -فضاي جبهه حق شورشي افكنده برجانم مهياي جهادم عاشق ديدار جانانم سوي گلشن هسني مي روم بفرمان امام خميني مي روم- را مي خواند وارد محوطه بزرگ روستا شد جمعيت زيادي براي بدرقه رزمندگان آمده بوند ميني بوس سپاه آمد و اين گروه اعزامي را سوار كرد و به سپاه شهرستان عازم شد تا به جبهه جنوب اعزام شوند اشك در چشمانم حلقه زد مثل يك تكه چوب خشك شده بودم علي رضائي آمد پيشم و گفت اکبر چرا گريه مي كني و ناراحتي به او گفتم اي كاش من هم مي توانستم به جبهه بروم به سوي خانه حركت كردم آمدم خانه وارد اتاق شدم ديدم پدرم و برادرم و خواهرم داخل اتاق هستند مادرم به خواهرم گفت فاطمه برو چاي بريز و بياور براي بچه ها خواهرم رفت و از روي سماوري كه در حال جوشيدن بود قوري را برداشت و چاي براي ما آورد: برادرم عباس نگاهي به من كرد و گفت اكبر چرا گريه كردي! من به او گفتم دلم مي خواهد من هم به جبهه بروم! مگر بچه بازي است جنگه تیره تفنگه تو به اندازه يك اصلحه نيستي هر وقت قدمن شدي آنوقت مي توني تفنگ دست گيري! من گفتم يعني هست سال ديگه بايد صبر كنم تا قد تو شوم! پدرم صدا زد عباس ول كن چرا سر به شرش مي گذاري و با نگاهي به من گفت اكبر برودرست را بخوان اين ها چه حرفي است مي زني!

نفر اول از سمت راست ایستاده: علی اکبر جلالی پندری
نفر اول از سمت راست ایستاده: علی اکبر جلالی پندری

گفتم چشم بابا رفتم سراغ كتابهايم ولي اصلاً نمي توانستم درس بخوانم فكرم عوض شده بود هر روز فكر جبهه بودم سر كلاس درس كه بودم اصلاً به درس توجه نمي كردم يك روز معلم به من گفت جلالي چرا درس نمي خواني تو كه اينقدر درست خوب بود چرا يكدفعه نمره هايت پائين آمده فردا پدرت را همراه خود مي آوري دفتر مدرسه به خانه آمدم: با اينكه نمي خواستم موضوع درس نخواندم را پدرم بفهمد به پدرم گفتم كه آقاي معلم گفته فردا به مدرسه بيايي پدرم گفت باشد تو صبح برو مدرسه بعداً من مي آيم صبح روز بعد سر كلاس درس بودم معلم در حال درس دادن بود كه يكدفعه يكي پشت در كلاس كوبيد معلم گفت بفرما ديدم ناظم مدرسه است و گفت آقاي اكبر جلالي بيايند دفتر! معلم به من گفت جلالي برو دفتر من هم گفتم چشم آقا و از كلاس بيرون رفتم وارد دفتر كه شدم ديدم پدرم هم در دفتر است سلام كردم! آقاي مكي كه مدير مدرسه بود گفت هر مشكلي كه داري بگو گفتم آقا من هيچ مشكلي ندارم گفت پس چرا يكدفعه شروع كردي به درس نخواندن و درس نمي خواني تو كه شاگرد بسيار خوب و فهميده ما بودي حتماً يك اتفاقي افتاده! من كه جرأت نمي كردم جلوپدرم و مدير مدرسه ام بگويم عشق به جبهه مرا چنين كرده گفتم انشاء الله قول مي دهم كه ديگر درس بخوانم و بعد مدير به من گفت برو سر كلاس  مدتها مي گذشت و من همينطور فكر و روحم شده بود  عشق به جبهه هر ماه تعدادي از بچه ها بزرگ بندر به جبهه اعزام مي شدند و من در حسرت آنها مي سوختم هر شب مي خوابيدم در خواب رفتن به جبهه را مي ديدم كه در كنار رزمندگانم اما اين خواب به دو ساعتي هم نمي كشيد و بعد از بيدار شدن زجرم مي داد مي خواستم داد بزنم فرياد بزنم كه چرا من بزرگتر نيستم!

یک روزصبح در حياط مدرسه در كناري نشته بودم و كتابي بدست داشتم و چشمهايم در كتاب و حواسم جاي ديگر است سرم را كه بالا مي آورم از روي كتاب مي بينم علي رضائي دارد مي آيد طرف من آمد جلو و به من گفت اكبر داري درس مي خواني گفتم نه بابا فكرم جاي ديگر است اصلاًٌ براي چي درس بخوانم علي رضايي گفت ببينم اتفاقي افتاده گفتم نه اگر راستش را بخواهي هفته آينده تعدادی از پندر عازم جبهه مي شوند مي خواهم هر طوري شده از مدرسه فرار كنم و همراه آنها بروم! علي گفت چطور مي داني كه هفته آينده مي روند گفتم برادرم عباس هم مي خواهد به جبهه برود او به من گفت هفته آينده اعزام مي شوم! سرانجام روز موعود فرا مي رسد حدود بيست نفر از روستا مي روند جبهه عجب غوغايي مي شود شب است در رختخواب خوابيده ام گاهي بيدار مي شوم و گاهي نيم چرتي مي زنم همه اش بكفر فردا هستم گاهي هم خواب جبهه و اعزام شدن به آن را مي بينم!

امروز رأس ساعت 5/2 بعد از ظهر قرار است ميني بوس سپاه براي سوار كردن نيروهاي اعزامي به پندر بيايد! من در اتاق نشسته ام و برادرم عباس دارد لباسهايش را داخل ساك مي گذارد و خود را مهيا براي اعزام مي كند مادرم وارد مي شود و به من مي گويد اكبر چرا به مدرسه نرفتي گفتم من ديگر مدرسه نمي روم من مي خواهم به جبهه بروم مادرم با داد و فرياد گفت الآن مي روم به پدرت مي گويم كه تو به مدرسه نرفتي و مي خواهي به جبهه بروي من در حالي كه التماس توأم با گريه مي كردم گفتم چرا من نبايد به جبهه بروم من اگر قدم كوچك است ولي در كارهاي ديگر زرنگ هستم در همين حال پدرم وارد اتاق شد به مادرم گفت اكبر چرا گريه مي كند مادرم گفت نرفته مدرسه كه همراه عباس و بچه هائي كه به جبهه  مي روند برود جبهه! تا مادرم اين را گفت ترسيدم پدرم با من تندي كند و مرا كتك بزند ولي پدرم با حالتي خوش گفت اگر اون را مي برند من هيچ گونه حرفي ندارم تا اين جمله از دهان پدرم بيرون آمد مثل يك گل شكافتم روحيه ام دو چندان شد خود را باز يافتم منتظر آمدن ميني بوس سپاه بودم بلاخره ميني بوس وارد روستا شد و لحظه سوار شدن فرا رسيد جمعيت زيادي وارد محوطه شده بودند و با شور و اشتياق با دود كردن اسپند بدرقه عزيزان مي كردند در كنار ماشسين منتظر بودم كه كي سوار شوم برادر پاسداری درب ماشين دونه به دونه اسمها را مي خواند و سوار مي شوند آمدم سوار شوم مانع از سوار شدنم شد هر چه اصرار كردم گفت نميشه آقا نميشه آقا اين كار مسئوليت دارد هر چه گريه و زاري كردم فايده اي نداشت نا اميد شدم آمدم پائين تر از روستا سنگهاي بسيار بزرگي را با زحمت به وسط جاده هل دادم كه بطور كامل جاده بسته شد و منتظر ماندم تا ماشين بيايد تا شايد سوارم كند با حالت عادي ماشين آمد رد شود كه ناگهان چشم راننده به سنگها افتاد و ترمز را كشيد و بچه بيرون ريختند و سنگها را با هزار زحمت از جاده بيرون بردند ولي من را باز سوار نكردند و حركت كردند شور اشتياق جبهه مرا از خود بيخود كرده بود با پاي پياده پشت سر ماشين ميني بوس حركت كردم حدود ١٠٠ كيلومتر راه تا استان بود با پاي پياده به نير رسشيدم از نير به طرف شهرستان تفت كه حدود ٦٥ كيلومتر است حركت كردم بصورت بدو رو مي دويدم آباديها راپشت سر مي گذاشتم پاهايم را یكي ديگر هدايت مي كرد اصلاً خسته نمي شدم در بين راه از اين و آن مي پرسيدم چقدر مانده تا تفت مي گفتند نكنه پياده مي خواهي بروي گفتم بله مي گفتند ٢ روز طول مي كشد كه پیاده بروي مدتها دويدم تا بالي كوهي رسيدم ديگر هوا به تاريكي مي گرائيد جاده از بالاي كوه سرازير مي شد يكدفعه ديدم يك ماشين سيمرغي پهلويم ترمز زد و گفت بچه جان اين موقع با پاي پياده كجا مي روي گفتم مي خواهم به جبهه بروم ماشين سوارم نكرده است تا اينجا با پاي  پياده دويده ام تا اين را گفتم انگشت حيرت بر دهان گذاشتند يكي از آنها كه در صندلي عقب بود گفت حالا كجا مي خواهي بروي گفتم شهرستان تفت دم در سپاه پاسداران من را پياده كن!

تعدادی از بسیجیان روستای پندر در جبهه
تعدادی از بسیجیان روستای پندر در جبهه

روبروي سپاه پاسداران تفت راننده نگه داشت و پياده شده رفت دم در سپاه و از يكي از پاسيداران پرسيد بچه هائي كه قرار بوده امروز اعزام شوند اينجا هستند ؟ برادر پاسدار جواب داد حدود نيم ساعت است كه به بسيج يزد حركت كردند من كه همچنان مضطرب و پريشان بودم و بي قر اري مي كردم راننده به من گفت نگران نباش ما الآن داريم مي رويم يزد و شما را درست روبروي بسيج يزد پياده مي كنيم و رفتيم و سوار ماشين شديم و به سوي يزد حركت كرديم طولي نكشيد روبروي بسيج سپاه ترمز زد و گفت اينجا محل اعزام بسيجيان است من از او تشكر كردم و بعد از خداحافظي آمدم در اتاق دژباني از يكي از برادران بسيج پرسيدم ميني بوس برادران بسيح جهت اعزام به جبهه به اينجا آمده! به من گفت بله كاري داشتي؟ گفتم من مي خواهم آنها را ببينم بالاخره با التماس به من اجازه داد وارد محوطه بسيج شوم كمي جلوتر آمدم از يكي ديگر از برادران بسيج پرسيدم اتاق بسيجي هاي تازه وارد كجاست! او با انگشت اشاره كرد همان اتاق سمت راست رفتم كنار در اتاق سمت راست ديدم برادرم عباس و ديگر بچه هاي آبادي همگي لباس جنگ پوشيده اند و براي سوار شدن به اتوبوس كه تا لحظاتي بعد به سوي اهواز حركت مي کردحاضر شدند تا من را ديدند تعجب كردند عباس از من پرسيد! اكبر تو چطور آمده اي تا اينجا مگر اينحا را بلد بودي؟ گفتم: بحرحال با تلاش و زحمت خودم را رساندم در حال صحبت كردن بوديم كه برادر پاسداري يك عدد بلند گوي دست كوچك در دست داشت و پشت بلندگو صدا زد! برادران اعزامي به اهواز آمده شوند تا هر چه زودتر حركت كنيم! تا صداي بلندگو به گوش كليه برادران رسيد صفي بزرگ در كنار اتوبوس براي سشوار شدن كشيده شد من هم در كنار عباس و ديگر بچه ها ايستاده بودم! عباس سوار شد ولي آقاي توكلي كه مسئول اعزام نيرو بود مانع از سوار شدن من شد هر چه اسرار كردم فايده اي نداشت! اتوبوس به سمت اهواز حركت كرد تمام بچه ها رفتند ولي من ماندم با چند نفر ديگر مثل خودم كه آنها هم خيلي كوچك بودند و هر چه اسرار و گريه كردند آقاي توكلي نگذاشت وارد اتوبوس شوند! شب را در بسيج گذراندم صبح برادر پاسدار توكلي گفت شما بايد برويد آموزش ببينيد و بعداً به جبهه اعزام شويد! من گفتم كجا آموزش ببينيم! گفت پادگان شهيد بهشتی بسيجيان را آموزش مي دهند! گفتم كجا گفت بيرون از شهر است به پادگان رسيدم وارد پادگان شدم و مدت ٢ ماه آموزش نظامي را ديدم در حين آموزش با غروري كه داشتم احساس مي كردم خيلي بزرگتر شده ام با روحيه اي شاد و نشاط دوره آموزشي ام را به پايان رساندم و كارت پايان آموزشي را از پادگان دريافت كردم و بعداً به روستا آمدم وارد خانه پدرم شدم مادرم جلو من آمد و گفت اكبر كجا بودي گفتم در پادگان آموزش مي ديدم خواهرم كه هنوز از آمدن من مطلع نشده بود تا من را ديد خوشحالي كرد و صدا زد بابا اكبر آمده با لباس نظامي بلند شو بيا ببين پدرم آمد بيرون به او سلام كردم و او جواب سلام من را محكم داد و همديگر را در آغوسش گرفتيم! پدرم گفت چقدر اين لباس نظامي بهت مي آيد اكبر! من گفتم بابا من ديگر يك اكبر بزرگم! مدتي گذشت تا استراحت كامل كردم! در مزرعه به پدرم كمك مي كردم و منتظر بزرگتر شدن خودم بودم هر روز با بچه ها ورزش مي كردم بهترين ورزش برايم با رفيكس بود هر روز با رفيكس مي زدم تا قدم بلند تر شود و با خيال راحت به جبهه بروم! روز موعود فرا رسيد

روز شانزدهم آبانماه سال 64 روز اعزام نيرو بود و تعداد زيادي از روستا به جبهه اعزام مي شدند من هم همراه آنها بودم در پندر با بدرقه خوب مردم وارد ميني بوس شديم و به سوي تفت  حركت کرديم ماشین ميني بوس صداي نوار آهنگران به نوحه -قاصدي باز از گلزار ایران خفته ديدم غرق خون جسم شهيدان- را در گوش بسيجيان طنين مي کرد! وارد شهرستان تفت شديم و بعد به داخل بسيج هدايت شديم همگي لباس و جوراب و پوتين گرفتيم و نماز ظهر را خوانديم و پرونده كامل كرديم! من خيلي مي ترسيدم دوباره من را برگردانند و مانع از رفتنم به جبهه بشوند آمدم كنار حسن كه پيرمردي شصت ساله بود سلام كردم و گفتم حاج حسن مي ترسم من را دوباره برگردانند تو بايد هر طوري شده من را ببري گفت! اصلاً ناراحت نباش من تو را زير صندلي قايم مي كنم و مي برم. هر جا كه حاجي حسن مي رفت من هم دو شادوش او مي رفتم ! دوباره ديدم همان توكلي پاسدار است كه دم در اتوبوس كنترل مي كند بچه هارا يك لحظه لرزيدم حاج حسن وارد اتوبوس شد خيلي فوري پهلوي حاج حسن من هم وارد اتوبوس شدم طوري كه اصلاً آقاي توكلي متوجه نشد! حاج حسن من را اول وارد صندلي 2 نفره كرد و گفت پائين پاي من بنشين و يكي ديگر از بچه هاي آبادي هم كنار حاج حسن نشست فوراً پتوئي كه حاج حسن هميشه همراه خود حمل مي كرد روي پاهاي خود انداخت طوري شد كه من زير پتو محفوظ ماندم ! چند بار آقاي توكلي اتوبوس را باز ديد و اصلاً متوجه نمي شد با خودم گفتم خدا كي حركت مي كند اتوبوس طولي نكشيد كه اتوبوس به حركت درآمد و به سوي اهواز روانه شد جرأت نمي كردم سر از زير پتو بيرون آوردم مي ترسيدم يكي دوباره خبر دهد و مرا پياده كند حدود دو ساعت كه از حركتمان مي گذشت حاج حسن پتو را از روي من كشيد و به محمد علي كه پهلوي او بود داد و گفت اي شيطون بلند شو تا محمد علي من را ديد تعجب كرد و گفت اكبر آخر كار خود را كردي! گفتم كاري از من ساخته نبود زحمتش را حاج حسن متحمل شد!

وارد شوشتر شديم در كنار رود  دز آموزشهاي آبي و خاكي را شروع كرديم در زمستان آموزش غواصي مي ديديم من كه يك سرو گردن از تمام بچه هاي گردان علي ابن ابي طالب كمتر بودم در آموزش آبي بسيار موفق بود يك روز براي مسابقه سرعت در آب با جليقه نجات به صورت دسته هاي هفت تايي با قايق به بالاتر از رود منقل شديم وقت مسابقه بود آب هم بسيار سرد به ما گفته بودند كه مرحوم جضرت آيت آلله خاتمي امام جمعه وقت يزد در كنار اسكله است و شاهد اين مسابقه است مي خواستم خودم را به فرماندهان نشان بدهم كه من اگر كوچك هستم ولي زرنگم مربي شنا آقاي زارع سوت زد همگي به درون آب پرتاب شديم ديگر سر از پاي نمي شناختم سرعت آب از يكسو و تلاش من هم از سوي ديگر اصلاً به پشت سرم نگاه نمي كردم فقط فعاليت مي كردم تا زودتر از همه به اسكله برسم و مورد تشويق فرماندهان و حضرت آيت الله خاتمي قرار بگيرم آنقدر دست و پازده بودم كه ديگر تاب و توان نداشتم  خيال مي كردم الآن يكي از من جلو مي زند جرأت نمي كردم دست از فعاليت بردارم يك نيم نگاهي به عقب كردم ديدم با فاصله حدود پانصد متر از نفر دوم جلوترم خيالم راحتتر شد با خونسردي خودم را به كنار اسكله رساندم و نفر اول شدم در حالتي كه دستانم ديگر توان نداشت چند تن از برادران مربي دست من را گرفته و از آب بيرون كشيدند و مورد تشويق همگان بخصوص حضرت آيت الله خاتمي قرار گرفتم حالا ديگر خودم را بزرگ مي پنداشتم بيشتر اوقات را در جبهه مي گذارندم و نگهباني مي دادم تا غروب فرا رسد در سنگر كمين فاو بوديم نام گروه ماه گروه پاكزبان بود اين گروه مسئوليت هاي سخت را بر عهده مي گرفت به مدت ٤٥ روز در خدمت گروه پاكزمان بودم در نوك كمين نگهباني مي دادم هفده روزي بود كه ما دائم در كمين بوديم اين گروه مانند برادر يك خانواده بودند همه همديگر را مي شناختيم! بخاطر عشق به جبهه از كار كردن در راه خدا خسته نمي شدم شب و روز را در خدمت بقيه برادران بودم هر روز نوبت سنگري مي شد كه از اول كانال مهمات براي نوك كمين بياورد اگر خداوند قبول كند افتخاري اين كار را مي كردم نوبت هر سنگري كه مي شد من  مقدم مي شدم و مهمات مي آوردم بچه ها همه من را دوست داشتند و مرا جلالي صدا مي كردم و از من تشكر مي كردند.

ادامه دارد….

درباره حمید رضا جلالی پندری

حمید رضا جلالی پندری/ مدیریت وبسایت و کانال رسمی روستای پندر/ ایمیل:hamidreza@pandariya.ir شماره تماس: 09132504543

موارد جالب

صعود کوهنوردان یزدی به قله کُپ

🏔 صعود سراسری کوهنوردان استان یزد به قله ۳۳۸۰ متری کُپ روستای پندر ۱۲ بهمن …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *